بار بقا بر دوش زنانِ سوگوار

روایت بازماندگانی که با پیامدهای جنگ زندگی می‌کنند

الهام، 76 روز پس از کشته شدن خانواده‌اش جان باخت

جنگ مردها را بیشتر می‌کشد، اما ترکش‌ها سهم زنان می‌شود. مثل همین جنگ چهل‌روزه که در آن به ازای هر هزار مرد، ۱۷۳ زن جان باختند. الهام ۷۶ روز پس از فرو ریختن خانه‌اش جان باخت. جنگْ رؤیا را در میانه‌ی کابوس از دست‌دادن حضانت فرزندان رها می‌کند. تأمین نان خانواده را به یک باره بر دوش مادران خانه‌دار می‌اندازد و این بازماندگان را با بار سنگین بقای بعد از جنگ در میان خرابه‌ها تنها می‌گذارد.

تسویه‌حساب با جنگ

اسم بچه‌ها را با نام پدرشان روی قبر نوشته بودند. مادر، که تنها بازمانده‌ی خانواده‌ی چهارنفره بود، چند روز بعد از گذاشتن سنگ روی مزار بچه‌ها، سنگ‌تراش آورد اسم خودش را هم روی قبر اضافه کرد: الهام. الهام صادقی که نمی‌خواست حتی اسمش از مزار بچه‌هایش جدا باشد بعد از حدود ۷۶ روز جدایی دق کرد و به آخر خط رسید. ششم فروردین، در حمله‌ی موشکی به محله‌ی هفتون اصفهان، الهام از ساعت سه تا ۱۰ صبح زیر آوار مانده بود. او هفت ساعت زیر قطرات آب یک تانکر زنده ماند در حالی که صدای همه را می‌شنید اما ناله‌هایش به گوش کسی نمی‌رسید.

الهام گفته بوده زیر آوار یک جمله از شاهان، پسرش شنیده بود: «تشنه‌ام مامان»؛ جمله‌ای که پس از آن مدام در گوشش تکرار می‌شد. او ۷۶ روز بعد از حمله دیگر غذا نمی‌خورد. هر غذایی که می‌آوردند، یا غذای محبوب شاهین پنج‌ساله بود، یا وعده‌ی محبوب شاهان سه‌ساله و یا همسرش حسین.

پدر الهام می‌گوید با اینکه در تمام این مدت دیگر دخترانش تمام‌وقت دور الهام را گرفته بودند، در این مدت به خودش آسیب‌هایی زده و نجات یافته بود. «در یکی از این بیمارستان‌ها، پزشکان گفتند می‌خواهند کاری کنند که خاطرات در ذهن او کمرنگ شود، اما الهام اجازه نداد.»

 الهام صادقی در دانشگاه مهندسی شیمی خوانده بود. اینطور که خانواده او را توصیف می‌کنند برای درآمدی محدود از آنچه در دانشگاه یاد گرفت کار خانگی دست‌وپا کرده بود. اگر جنگ نمی‌شد در آزمون کارشناسی ارشد امسال هم شرکت می‌کرد. سوگ و عزا در نهایت چهارشنبه نوزدهم خرداد جان الهام را گرفت و به این ترتیب جنگ یک خانواده‌ی کامل دیگر را هم از بین برد. انگار که هیچ‌وقت حلقه‌ی چهارنفره‌ی حسین ملکی و الهام صادقی و فرزندانشان وجود نداشته است. درست مثل خانواده‌ی دو همسایه‌ی مجاورشان در همان حمله.

الهام و حسین در ۹ سال زندگی مشترکشان در طبقه‌ی پایین خانه‌ی پدر حسین زندگی می‌کردند. حسین یک میوه‌فروشی را در همان نزدیکی می‌چرخاند که بخشی از درآمدش را خرج یک تیم فوتبال محلی می‌کرد. الهام در تمام این سال‌ها خاطراتش را می‌نوشت؛ دفتری که بامداد ششم فروردین ورق‌به‌ورق آن زیر آوار سوخت. در تمام این ۷۶ روز زندگی بعد از مرگِ بچه‌ها چشم از عکس و فیلم آنها برنداشت.

از الهام فقط تصاویر سوگواری او برای فرزندان کوچکش در اینستاگرام پخش شده که با ناخن‌هایی که معلوم است برای عید لاک قرمز زده بود، کفن فرزندش را به زور گرفته و فریاد می‌زند که پسرکش را در هیاهوی تشییع از او جدا نکنند.

پدرش می‌گوید که الهام وصیت کرده اموالش را خرج جهیزیه‌ی دختران دم بخت بکند. به گفته‌ی یکی از اقوام، او اخیراً بدهی و دیون همسرش را پرداخت کرده و دست‌آخر حساب خودش را با مرگ صاف می‌کند. پزشکی قانونی قرار است ماه آینده نظر قطعی خود را درباره‌ی علت مرگ الهام اعلام کند. نتیجه هر چه باشد، هفته‌‌ی سوم خرداد مطابق خواسته‌ای که پیش‌تر در میان گذاشته بود، کنار همسر و دو فرزندش به خاک سپرده شد؛ میان همان سنگ‌هایی که حالا آخرین نشانی از خانواده‌ی‌ آنهاست.

رؤیای بقا

سهراب قربانی حمله به یک ایستگاه بازرسی بود. ساعت ۱۲:۳۰ بیست‌وششم اسفند در آستانه‌ی شب عید، وقتی همه‌ی باربرها هنوز بازار تهران را ترک نکرده بودند، سهراب کنار ایست بازرسی چهارراه سیروس جان باخت. رؤیا سحرگاه روز بعد با دو بچه در بیمارستان‌ها دنبال همسرش می‌گشت که موتور سوخته‌شان را در گوشه‌ی چهارراه شناخت. رؤیا همین‌جا در ایران و از پدر و مادری افغانستانی به دنیا آمده بود. این زن بیست و پنج ساله حالا با دو دختر شش و سه ساله زندگی می‌کند. اما بیست روز پس از مرگ سهراب، وقتی رویا هنوز سیاه‌پوش بود، برادرشوهرش حرفی زد که سایه‌ی ترسی جدید را بر زندگی‌اش انداخت: از دست دادن حضانت بچه‌ها. خانواده‌ی شوهر قصد داشتند حضانت دو کودک شش و سه ساله‌‌اش را بگیرند. رؤیا دست بچه‌هایش را گرفت و خانه‌اش را از شهرری به جایی در شرق تهران، نزدیک خانواده‌ی شوهری، منتقل کرد تا دیگر بهانه‌ای نباشد.

حقوق شوهرش به‌اندازه‌ای بود که کفاف اجاره‌خانه را بدهد اما حالا تنها منبع بقای این خانواده‌ی سوگوار فقط برادر رؤ‌یاست که گاهی پس از کارگری با یک قرص نان و چند تخم‌مرغ سر می‌رسد. در طول این دو ماه به‌جز او هیچ‌کس در خانه‌ی زن جوان را نزده است.

رؤیا که تا کلاس اول ابتدایی بیشتر درس نخوانده، در دو ماه گذشته میان سازمان‌های مختلف سرگردان بوده است. بنیاد شهید، با قطعیت درباره‌ی شهید محسوب شدن افراد غیرایرانی به او جواب نداده است. حتی برای سهراب نه مراسم تشییع رسمی برگزار شده و نه مزاری در قطعه‌ی شهدا اختصاص یافته است. مراجعات مکرر او به سفارت افغانستان در ایران، استانداری و فرمانداری هم هیچ‌کدام از وعده‌های شفاهی فراتر نرفته است. بسیاری از آنها هم گفته بودند تا زمانی که جنگ به شکل قطعی تمام نشده باشد تکلیف نهایی روشن نخواهد شد.

با نزدیک شدن به مهرماه، نگرانی اصلی رؤیا فراتر از تأمین معاش، ثبت‌نام پسر شش‌ساله‌اش در مدرسه است. اعتبار کارت اقامت آنها تمام شده و با آغاز طرح جمع‌آوری و اخراج گسترده‌ی مهاجران افغانستانی از سال گذشته، حضور آنها در ایران غیرقانونی تلقی می‌شود. او می‌گوید: «ما کسی را در افغانستان نداشتیم که بخواهیم برگردیم. حالا چطور بدون شوهر و با این دو بچه باید بروم افغانستان؟»

آوار زندگی پس از جنگ

علی آقا در خیابان آزادی یک تعمیرگاه داشت و شب عید مغازه را بعد از شروع جنگ هم باز نگه داشته بود. «اینجا که مورد هدف قرار نمی‌گیرد. نزدیک مغازه هیچ مرکز نظامی‌ای نیست. چه فرقی دارد خانه بمانم یا مغازه؟» این جمله‌ها را می‌گفت تا خیال خانواده را راحت کند ولی همان روزهای اول جنگ وقتی علی آقا در راه بود در یک حمله‌ی موشکی به یک مرکز نظامی در آتش جنگ سوخت. دلارام نبوی، مدیرعامل انجمن حمایت از کودکان و نوجوانان توان‌یاب که در تمام این مدت با او در تماس بوده است، می‌گوید که همسر علی آقا با تلفنی که خبر مرگ همسرش را داد تبدیل می‌شود به مادری که باید به‌تنهایی یک بچه‌ی پیش‌دبستانی و دو بچه‌ی مدرسه‌ای را بدون هیچ درآمدی بزرگ کند. «روزهای زیادی طول می‌کشد که به خودش بیاید و به مسئولیت جدید برگردد. ضمن اینکه خود سوگ در شرایط ترس و وحشت جنگ طی می‌شود.» علی‌آقا در مسیر رفتن به محل کار جان خود را از دست داده بود و همین موضوع، خاطره رفت‌وآمدهای روزانه را برای این زن به تجربه‌ای سنگین تبدیل کرده است. به گفته‌ی نبوی «این اتفاق برای کودکان قابل فهم نیست و برای مادر هم همچنان پذیرفته‌نشده مانده است. او زنی خانه‌دار بوده که همسرش به‌صورت روزمزد در یک تعمیرگاه اجاره‌ای کار می‌کرد و حالا با شرایط تازه‌ای روبه‌رو شده که سرانجام روشنی ندارد.»

روان‌رنجوری مادرانه

در محدوده‌ی طرشت، جایی در مجاورت پژوهشگاه فضایی، زندگی سه‌نفره‌ی یک زن سرپرست خانوار در سه ضربه‌ی متوالی موشک متلاشی شد. شلیک اول و دوم، دیوارهای خانه را لرزاند، اما شلیک سوم سقف را به‌تمامی فرو ریخت؛ سقفی که روی تخت دخترک نه‌ساله‌‌ی دارای معلولیت آوار شد. زهرا صارمی، به‌دلیل معلولیت شدید جسمی-حرکتی، توان فرار نداشت و زیر تلی از بتن و خاک جان باخت. مادر و برادرش زنده ماندند تا شاهد ویرانی هفتاد درصدی خانه‌ای باشند که دیگر پناهی در آن نبود.

این تمام فاجعه نیست. جنگ در طرشت معنای زندگی این مادر را هم تغییر داد. مدیرعامل انجمن حمایت از کودکان و نوجوانان توان‌یاب که پرونده‌ی این خانواده را دنبال می‌کند، ابعاد عمیق‌تر این فروپاشی را این‌گونه توصیف می‌کند: «فرزند دارای معلولیت اگرچه نقطه‌ی آسیب‌پذیری خانواده است، اما در عین حال به نقطه‌ی عطف عاطفی آنها تبدیل می‌شود؛ رابطه‌ای خالص که شاید با فرزندان دیگر تکرار نشود. تمام معنای زندگی این مادر حول محور حمایت از این کودک معلول شکل گرفته بود. او با این بمباران نه‌تنها فرزندش، بلکه نقطه‌ی عطف عاطفی و معنای زیستن خود را از دست داد.»

سایه‌ی این فقدان خیلی زود جایش را به یک کابوس داد. پدر خانواده سال‌ها پیش درگذشته بود و مادر با کار نظافت، چرخ زندگی را می‌چرخاند. کابوس از جایی شروع می‌شود که آنها مدتی پیش برای جراحی سنگین دخترک، پول سنگینی نزول کرده بودند. حالا دختر اگرچه دیگر در بین آنها نیست، اما طلبکاران پشت در هستند و سود پول چند برابر شده است.

دلارام نبوی، فعال اجتماعی در حوزه‌ی توانبخشی مبتنی بر جامعه می‌گوید: «روان‌رنجوری این مادر پس از حادثه، مسائلی به همراه داشت که تا حدی با حمایت‌های فشرده‌ی توان‌بخشی و روان‌شناسی می‌شد کنترلش کرد که به یک آسیب حاد اجتماعی تبدیل نشود. تمام تلاش ما در آن روزها فقط این بود که این خانواده آسیب بیشتری نبیند. اما حالا با این بار مالی چطور باید این کار را کرد؟ برای این مادر و پسر بازمانده چه اتفاقی خواهد افتاد؟ امروز شاید مردم آگاه‌تر شده باشند و روان‌شناسی عمیق‌تر، اما یک بمباران چنان تغییرات چندبعدی و هولناکی در بطن یک خانواده‌ی ایرانی رقم می‌زند که برای التیام هر بُعد آن به چندین تیم متخصص نیاز است تا شاید فقط بشود شدت آسیب را کمی کاهش داد.»

لکنت بعد از حملات

برای بسیاری از خانواده‌هایی که سقف‌ خانه‌شان مجاور مراکز محل هدف بود، جنگ تازه در راهروهای کلینیک‌های روان‌درمانی و گفتاردرمانی آغاز شده است. به گفته‌ی مددکاران پس از موج حملات، پدیده‌ای نادر در میان کودکان این محله‌ها رخ داد: شیوع ناگهانی لکنت زبان.

دلارام نبوی، فعال اجتماعی اینطور می‌گوید: «در ادبیات پزشکی ترس را علت مستقیم لکنت نمی‌دانند؛ لکنت ریشه‌ای ژنتیکی دارد که در انتظار یک محرک بیرونی کمین می‌کند. اما شدت ترومای ناشی از انفجارها چنان سهمگین بوده که این استعداد پنهان را در سنینی بیدار کرده که به طور معمول بروز لکنت در آنها نادر است. کودکان هفت، هشت و حتی سیزده‌ساله، بدون هیچ سابقه‌ای، ناگهان توان روان سخن گفتن را از دست داده‌اند؛ کودکانی که حالا به مراجعان بلندمدت درمانی تبدیل شده‌اند.»

وقتی شیپور آتش‌بس نواخته شد، مردان به کارهایشان برگشتند تا آوارها را جمع کنند، دیوارها را بتراشند و خانه‌های نیمه‌ویران را از نو بسازند. در این میان، بار سنگین و فرساینده‌ی ترمیم روان بچه‌ها، به‌تنهایی روی شانه‌ی مادران افتاد. این فعال اجتماعی و مشاور گفتاردرمان در توصیف یکی از این جلسات در جنوب تهران می‌گوید: «دو هفته از برقراری آتش‌بس گذشته بود که مادری در شهر ری، دست کودک سرگردانش را گرفت و به کلینیک آمد. وقتی از روز انفجار می‌گفت، دانه‌های اشک روی گونه‌هایش می‌غلتید. جنگ دو هفته بود تمام شده بود اما در صدای آن مادر، اضطراب همان ثانیه‌های اول اصابت موج می‌زد. او همچون بازمانده‌ای که نتوانسته بود از آن تجربه عبور کند حالا در همان حال ترومازده، باید محور اصلی یک درمان خانوادگی و طولانی‌مدت برای لکنت فرزندش می‌شد.»

جای خالی دختر توران خانم

توران‌خانم سال‌ها پیش، پس از یک سکته‌ی مغزی، برای همیشه خانه‌نشین شد. زن سالمند در خانه‌اش در خیابان سیزده آبان، به حضور مداوم دختر بزرگش، انسیه، وابسته بود؛ پیوندی که همه‌ی اهل محل از آن خبر داشتند. هفتم فروردین، انسیه به‌همراه فرزند پنج‌ساله‌اش آمد تا کارهای عقب‌افتاده‌ی خانه‌ی مادر را سامان دهد. او آمده بود تا مادری را که توان حرکت نداشت، جابه‌جا کند و برایش غذا بپزد، اما موج انفجار نه فقط مجتمع پنج‌واحدیِ روبه‌رو، بلکه خانه‌های کیلومترها اطراف آنها را انگار که یک لایه تراشید. هدف، ساختمان مقابل بود، اما شعاع ۱۵۰ متری انفجار، خانه‌های پیرامون را از چهار جهت جغرافیایی در هم کوبید. ترکش‌ها به انسیه اصابت کرد. او سه روز را در کما گذراند و سپس جان خود را گذاشت و رفت.

خانه‌ی توران‌خانم دیگر شباهتی به یک خانه ندارد؛ نما مچاله شده، دیوارهای اصلی فرو ریخته‌اند و در ورودی از جا کنده شده است. مأموران آتش‌نشانی ملک را غیرایمن و خطرناک اعلام کرده‌اند، اما بوروکراسی شهری تنها به کشیدن یک دیوار سیمانی پیش‌ساخته در برابر ویرانه بسنده کرده است؛ دیواری که حجم خرابیِ داخل را پنهان می‌کند.

توران‌خانم روزها در شوکِ ناشی از درک این واقعیت به سر برد که چگونه دختری که برای پرستاری از او آمده بود، زودتر از او از دست رفته است. حالا وظیفه‌ی مراقبت از این مادر خانه‌نشین به دوش دختر دیگر خانواده افتاده است؛ زنی که اکنون باید هم‌زمان، بار بزرگ کردن فرزند پنج‌ساله‌ی انسیه را هم به دوش بکشد.

تنهایی زنان میناب

فاجعه‌ی میناب زنانی را هر روز به مزار بچه‌ها و همسرانشان می کشاند که جنگ را با خاکسپاری عزیزانشان تمام نکردند. حمید سالاری و دخترش سنار، از قربانیان حمله به میناب بودند. حمید که قبل از حمله رفته بود دخترش را از مدرسه بیاورد کنار دخترش با موشک تاماهاک جان باخت. او با وانت بار جابه‌جا می‌کرد و درآمد خانواده اینطور تأمین می‌شد. حالا همسرش مانده است با خانه‌ای که نان‌آورش را از دست داده و زندگی‌‌ای که فعلاً تنها با کمک اطرافیان می‌گذرد.

سرنوشت خانواده‌ی حسن‌زاده تفاوتی با سالاری‌ها ندارد. امیرعلی حسن‌زاده، دانش‌آموز مینابی، همراه پدرش، محمد در همان حمله جان باخت. محمد صاحب یک آش‌فروشی کوچک بود و معاش خانواده از همان قابلمه‌ها تأمین می‌شد. حالا همسرش مانده با یک فرزند دیگر و اجاق گازی که ماه‌هاست خاموش است. این خانواده نه حقوق ثابتی دارد و نه منبع درآمدی. او این روزها به راه‌اندازی دوباره‌ی آش‌فروشی همسرش فکر می‌کند؛ شاید تنها راهی که بتواند چرخ زندگی را دوباره به حرکت درآورد. اما از روز حمله تا امروز، خانه‌ی آنها هیچ درآمدی نداشته است.

یک پاسخ ثبت کنید

Your email address will not be published.

مطلب قبلی

بازگشت مدام به وطن

0 0تومان