«از دانشگاه برمیگشتم به خانه، از یک جایی در مسیر احساس کردم دو مرد موتورسوار تعقیبم میکنند. هر جا میرفتم، میآمدند. خیلی ترسیده بودم. قلبم داشت از دهانم بیرون میزد. شروع کردم به دویدن. به یک کوچه رسیدم. تاریک بود. بیتاب بودم. موتورسواران به من نزدیک شدند. نمیدانستم باید چکار…
ادامهدر بعدازظهری پاییزی، روبهروی فرهنگسرای اندیشه، چند جوان با ظاهری «هنری» سر سکانسی از فیلمشان توی سر و کلهی هم میزنند و در سالن اجتماعات صدنفرهی فرهنگسرا، چند زن و مرد جوان با فاصلههای نامنظم منتظر نشستهاند. روی سِن بَنری یک در دو متر نصب کردهاند و رویش این جمله…
ادامهقبل از اینکه به دنیا بیاید، پدرش او را ترک کرده و دیگر سراغش را نگرفته. پسربچه بزرگ شده و نفرت او از بیمسؤولیتی پدر هم با او بزرگ و بزرگتر شده. حالا مردی تقریباً چهلساله است، مهندسی موفق که شغل خوبی دارد، در محل کار همه روی او حساب…
ادامهدیدار یک آهنگساز و نوازندهی جهانی از موزهی موسیقی در تهران میتواند مراسمی نهچندان مهم و تشریفاتی باشد، درست آنطور که مسؤولان میخواهند، اما وقتی پای کیتارو در میان باشد، هر سازی، هر شیء عجیبی پشت ویترینهای موزه، و هر نوای منحصربهفردی میتواند ساعتها وقت دیدارکنندگان را بگیرد و بازدید…
ادامه