نکاتی تازه درباره‌ی چخوف

چند وقت پیش سردبیر آمد سراغ من (اصولاً آدم فروتنی است و گاهی صاف و ساده با همکارانش صحبت می‌کند) و گفت: «فوما، می‌تونین یه مطلب جدیدی درباره‌‌ی آنتون چخوف برای ما دست‌وپا کنین؟ فکاهی هم نباشه مهم نیست. این نویسنده‌ی ارجمند انقدر برای همه‌ی ما عزیزه که حتی اگه…

ادامه

چهارده دقیقه‌ی آخر

در باز می‌شود. دو مأمور زیر بغلش را گرفته‌اند. پاهایش از ترس می‌لرزد، تمام بدنش سست شده و مأموران تقریباً او را به سمت تخت می‌کشند. تختی در وسط یک اتاق. روی تخت دراز می‌کشد. دست و پایش را، با کمربندهای مخصوصِ متصل به تخت، می‌بندند. طوری نفس می‌کشد که…

ادامه

زخم جان در قلمرو خیال

خنکای پاییز در استخوانم، از پله‌های ساختمانی صنعتی در بروکلین بالا می‌روم و نیکی نجومی، مردی ریزجثه‌ با موهای جوگندمی، با لبخند کودکانه‌ی نافذی به استقبالم می‌آید. مرا می‌گیرد و به آغوش هم می‌افتیم؛ مهری برون می‌تراود که تنها بین غریبه‌هایی اتفاق می‌افتد که در غربت زندگی می‌کنند. برای من…

ادامه

میلاد بر منظر چشمان آبی دریا

گویی امواج مشوش‌تر از همیشه بر صخره‌های ساحل می‌کوبند. خانه‌ی ساحلی شاعر، بر آستانه‌ی موج‌کوبِ ایسلانگرا، غارت و ویران شده است. شیشه‌ها خرد شده و بادی که از اقیانوس نیلگونِ کف‌آلود می‌وزد ویلای دواُشکوبه را بی‌امان درمی‌نوردد و میان اتاق‌ها و راه‌پله زوزه می‌کشد. اسب‌های چوبین، سردیس فرشتگان نمک‌سودِ دماغه‌ی…

ادامه